بهـ نامـ او
خودمـ همـ درستـ نمیدانمـ
کهـ چهـ مرگمـ شدهـ استـ
در خلسهـ امـ
شاید تاثیر رمانـ هایی استـ
کهـ اینـ چند روز خواندهـ امـ
مخصوصا" اینـ آخری...
یکـ داستانـ واقعی
بهـ نامـ "پروانگی یکـ پروانهـ"
پیشـ از خواندنـ اینـ کتابـ هر چند الکترونیکی
تنها یکـ بار سر کتابی گریهـ کردمـ
آنـ همـ آخر کتابـ "کفشهای غمگینـ عشقـ"
نوشتهـ ر-اعتمادی
ولی خبـ آنـ قدر جدی نبود
پسر روانی دختر را بهـ طور فجیعی کشتهـ بود
اما داستانـ امروز روحمـ را جوید
داستانـ یکـ دختر بریدهـ از همهـ
و دلـ بهـ کسی بستهـ
کهـ بینـ شانـ یکـ احساسـ قشنگـ استـ
یکـ احساسـ پاکـ و نابـ
تمامـ لحظهـ هایی کهـ
طاها رها را در آغوشـ میگرفتـ
برایمـ محسوسـ بود
نمیدانمـ شاید با اینـ کهـ طاها
پسر دایی رها بود
و در آغوشـ کشیدنشـ کار درستی نبود
اما اینـ همـ آغوشی
جنسـ دیگری داشتـ
فقط احساسـ بود
و آغوشـ طاها تمامی ترسـ های رها را می بلعید
با احساســ رها پیوند خوردمـ
و جدا شدنـ طاها از رها
اشکمـ را درآورد
تنها جدایی نبود
عذابـ بود و غمـ
اینـ داستانـ خیالی نبود
یکـ داستانـ واقعی بود
کهـ مرگـ احساسـ، روحمـ را جوید
همیشهـ وقتی گریهـ و حرصـ کسی را
سر فیلمـ میدیدمـ
میگفمـ: چرا برای فیلمی کهـ حقیقتـ ندارد
اینـ قدر خودتـ را اذیتـ میکنی؟!
اما داستانی کهـ منـ خواندمـ
حقیقتـ داشتـ
در عذابمـ...
حقیقتـ دنیا اینـ استـ
دنیا کارشـ را خوبـ بلد استـ
همیشهـ چیزی را از تو می گیرد
کهـ دوستشـ داری
و تو هرچقدر بیشتر از احساستـ مایهـ بگذاری
تو را بیشتر بهـ زمینـ می کوبد
اما وقتی خشنـ باشی و خالی از احساسـ
شاید دنیا نتواند زمینتـ بزند
چونـ اصلا" شور زندگی بهـ سینهـ اتـ نمی کوبد
گاهی هیچـ راهی نیستـ!
ϰ-†нêmê§ |